تبليغاتX
اگه حتی بین مافاصله یک نفسه,نفس منو بگیر

اگه حتی بین مافاصله یک نفسه,نفس منو بگیر

نمیدونم چرا هیچکس بهم نگفت جاش خالی نباشه!

دلم خیلی واست تنگه امشب شب تولدمه کاشکی بودی بازم مثل قدیما با صدای قشنگت بهم تبریک میگفتی!غریب بودن خیلی سخته!تنها بودن خیلییی سخته خیلییییییییییییییییی سخته نازی خیلی!

تنها بودن داره نابودم میکنه!

از وقتی که دوست ندارم تولدم بشه.دوست ندارم حتی کسی بهم تبریک بگه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 19:38  توسط  امیر&نازی  | 

از تنهایی خستم!!!!

خسته شدم بخدا خسته شدم بعضی وقتا به خودم میگم این زندگی لعنتی چی داره که انقدر باید سختیا و تنهاییشو تحمل کنیم ؟ هدف چیه؟رسیدن چیه؟حرص زدن مال دنیا چیه؟

دررررررررد تنهایی چیه؟


خدایااااااااا اگه واقعا وجود داری ارومم کن!!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:29  توسط  امیر&نازی  | 

زانوي خسته

 روبروی تو کی ام من

            یه اسیرسرسپرده  

   چهره تکیده ای که    

              تو غبار آینه مرده

 من برای توچی هستم                              

               کوه تنهای تحمل              

  بین ما پل عذاب

            من خسته پایه ي  پل                        

 ای که نزدیکی مثل من   

             به من اما خیلی دوری             

  خوب نگام کن تا ببینی                  

            چهره درد و صبوری

کاشکی می شد تو بدونی                

                    من برای تو چی هستم               

   از تو بیش از همه دنیا

                  از خودم بیش از تو خستم

 ببین که خسته ام                      

                   تنها غروبه عصای دستم      

    از عذاب با تو بودن

                   در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق                   

                        من تجسم عذابم              

 تو سرا پا بی خیالی                          

                       من همه تحمل درد 

تو نفهمیدی                         

                   چه دردی   

                                     زانوی خستمو تا کرد!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 3:29  توسط  امیر&نازی  | 

از دست عزيزان چه بگويم؟گله ايي نيييييييييييييست!!!!!!!!!!!!!

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده 


 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده


صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا


به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده


از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست


گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست


سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم


 هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست


 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست


 گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست


حوصله ای نیست !!!!


سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم


 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 دیریست که از خانه خرابان جهانم


بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم


 هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست


 فاصله ای نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 3:19  توسط  امیر&نازی  | 

هواي حوا

دل من یه روز به دریا زد و رفت


پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو برکشید


آستین همتو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب


سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود


به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد


نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود


به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت


پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن


خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی


آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت


خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب


سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود


به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد


نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود


به سرش هوای حوا زد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 23:24  توسط  امیر&نازی  | 

دو ماهی

ما دو تا ماهی بود یم

توی دریای کبود

خالی از اشکای شور

از غم بود و نبود

پولکامون رنگ وارنگ

روزامون خوب و قشنگ

آسمونمون یکی

خونمون یه قلوه سنگ

خندمون موجارو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

تورای ماهیگیرا وا نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

خوابمون مثل صدف

پر مروارید نور

پرشد این قصه ی ما

توی دریاهای دور


همیشه تک میزدیم

به حبابای درشت

تا که مرغ ماهیخوار اومد و جفتمو کشت

دلش آتیش بگیره

دل اون خونه خراب

دیگه نوبت منه

سایش افتاده رو آ ب

بعد ما نوبت جفتای دیگست

روز مرگ زشت دلهای دیگست

ای خدا کاری نکن یاد ش بره

که یه ماهی این پایین منتظره

نمی خوام تنها باشم

ماهی در یا باشم

دوست دارم که بعد از این

توی قصه ها باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 4:0  توسط  امیر&نازی  | 

زهر شیرین

ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق


كه نامي خوشتر از اينت ندانم


وگر هر لحظه رنگي تازه گيري


به غير از زهر شيرينت نخوانم


تو زهري زهر گرم سينه سوزي


تو ش يريني كه شور هستي از تست


شراب جام خورشيدي كه جان را


نشاط از تو غم از تو مستي از تست


به آساني مرا از من ربودي


درون كوره غم آزمودي


دلت آخر به سرگردانيم سوخت


نگاهم را به زيبايي گشودي


بسي گفتند دل از عشق برگير


كه نيرنگ است و افسون است و جادوست


ولي ما دل به او بستيم و ديديم


كه او زهر است اما نوشداروست


چه غم دارم كه اين زهر تب آلود


تنم را در جدايي مي گدازد


از آن شادم كه هنگام درد


غمي شيرين دلم را مي نوازد


اگر مرگم به نامردي نگيرد


مرا مهر تو در دل جاوداني است


وگر عمرم به ناكامي سرآيد


ترا دارم كه مرگم زندگي است

زنده یاد:فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 5:13  توسط  امیر&نازی  | 

نه باورم نمیشه که


تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا


از تو نیومد خبری


چشمای من خشک شد به در


حالا کی بی وفا تره


بال و پرش دادم ولی


دیگه واسم نمی پره


اینو بدون دستای من


گرمی دستاتو می خواد


تورو به عشقمون قسم


اون روزارم یادت بیاد


حتی دیگه خدامونم


حتی دیگه خدامونم


به داد ما نمی رسه


گریه نکن که دستمون


به دست هم نمی رسه


تورو خدا بهش بگین


صبر منم سر اومده


خدا به من بگو چرا


خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو


از کس و ناکس میگیرم


بهش بگین اگه نیاد


تو انتظارش میمیرم


آخه چرا نگاه اون


چنگی به دل نمیزنه


میگن یکی تو قلبشه


جونمو آتیش میزنه


فقط خدا ازت می خوام


دست تویه دستاش بذارم


جز آرزویه دیدنیش


هیچ آرزوی ندارم


بازم میگم دوست دارم


کاش عشقمون جون بگیره


برگرد بیا به کلبمون


تا سرو سامون بگیره


ببخش اگه قسمت نشد


تویه چشات نگاه کنم


یا سر رو شونه ات بذارم


اسم تورو صدا کنم


تو هم منو بذار برو


اما بدون رسمش نبود


جز تو آخه کیو دارم


دلیله رفتنت چی بود


اون که نخواست پیشم باشی


باید خودش صبرم بده


خدا گرفتی عشقمو


جواب قلبمو بده




حتی دیگه خدامونم


به داد ما نمی رسه


گریه نکن که دستمون


به دست هم نمی رسه


تورو خدا بهش بگین


صبر منم سر اومده


خدا به من بگو چرا


خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو


از کس و ناکس میگیرم


بهش بگین اگه نیاد


تو انتظارش میمیرم


آخه چرا نگاه اون


چنگی به دل نمیزنه


میگن یکی تو قلبشه


جونمو آتیش میزنه


فقط خدا ازت می خوام


دست تویه دستاش بذارم


جز آرزویه دیدنیش


هیچ آرزوی ندارم


بازم میگم دوست دارم


کاش عشقمون جون بگیره


برگرد بیا به کلبمون


تا سرو سامون بگیره

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:44  توسط  امیر&نازی  | 

در آرزوي تو باشم

يه روزي با هم گفتيم اگه حتا بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير!الان براي گفتن اين جمله نفسي نمونده چون فاصله ي بين منو تو خيلي زياد و قديمي داره ميشه.امروز داشتم آرشيو وبلاگمونو نگاه ميكردم جز آه حسرت براي داشتن يك دقيقه از اون حساي قشنگي كه شب تا صبح منو تو رو مست وجود حتي مجازي هم ميكرد هيچ چيزي جز گونه هاي خيسم نداشتم.

از اين پشيمون نيستم كه چرا !هر روز كه ميگذره بيشتر از اين پشيمونم كه چرا ثانيه به ثانيه هايي رو كه كنارت بودم و چرا بيشتر قدر ندونستم!

آرزوي خوشبختيتو داشتم،


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 19:28  توسط  امیر&نازی  | 

بی وفا

بي وفا عشق من


به خدا اشك من


مي مونه رو گونه م


تا بيايي پيش من


رفتي و بعد تو


چه زجري كشيدم


هنوز تار موت و


به دنيا نمي دم


تو رو به خاطراتمون


تو منو بي خبر نذار


تو رو به اشكمون قسم


منو چشم به در نذار


باشه ميرم از پيشت


خداحافظ عشق من


ببخش روي نامه هام


باز چكيده اشك من


دل موندني نبود


خداحافظ عشق من


حالا كه نموندي


بگو از من چي ديدي


چه ساده نشستي


چه ساده بريدي


بغضمو وقت جدايي


هي نگه داشتم به سختي


حتي واسه دلخوشيم هم


دسته گل ندادي رفتي


پس بذار روي ماهتو


دم آخر نگاه كنم


سخته با خاطراتمون


با دل خون وداع كنم


وقت رفتنت نبود


خداحافظ عشق من


دلت ميشكنه يه روز


مي دوني قدر اشك من


سخته گفتنش ولي


خداحافظ عشق من

امیر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 3:26  توسط  امیر&نازی  | 

خانه خراب تو شدم

به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم

منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من

سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عشقی

عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلم

میدانمت میدانمت

ای همه ی وجود من

نبود تو نبود من

ای همه ی وجود من

نبود تو        !!!!!!!!!!!

نبود من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 0:55  توسط  امیر&نازی  | 

بعد از آن مارا بسوزان بگذار تا زخود سوزیم

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
 
در دلم درديست بي آرام و هستي سو
ز
 
راز سرگرداني اين روح عاصي را
 
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
 
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
 
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

 وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

 جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

 جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
 
نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
 
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي

چيستم من زاده يك شام لذتباز
 
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز

 برگزينم قالبي  ‚ خود از براي خويش

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
 
روزها رفتند و آن آواي لالايي

مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

 ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز

 مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را اما

 از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
 
راه من تا دور دست دشتها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم

 چيستم من از كجا آغاز مي يابم

گر سرا پا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش

دانه انديشه را در من كه افشانده است

چنگ در دست من و چنگي مغرور

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟

باز آيا مي توانسم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي رازآلود

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن پايان و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم  ‚ هيچ هستم ‚ هيچ

سايه افكندي بر آن پايان و در دستت

ريسماني بود و آن سويش به گردنها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
 
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را ‌آينه اي ديدم تهي از خويش

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده در گوشه اي آرام آسوده

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي او را سوي ما راند ي

اين تو بودي  ‚ اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

 با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

 هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

شعر شد  ‚ فرياد شد  ‚ عشق و جواني شد

عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن  مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

 آن چنان در جان مي خواران خروش افكند

 تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني

هادي گم كرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محرابها رقصيد

 برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

 ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيره قوم ثمود تو

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

 چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني

واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي

رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟

هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي

زو نشاني بود يا آواي پايي بود

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگويي ميتواني اين چنين باشي

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

چيست اين شيطان از درگاهها رانده

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده

چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد

تيره روحي  ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي

تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند

تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني

ميل او كي مايه اين هستي تلخست

راي او را كي از او در كار پرسيدي

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي

اي بسا شبها كه در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش

ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا

گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است

شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

خالق من او و او هر دم به گوش خلق

 از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

 تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه

 عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر برپا ملكهاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنه قربانيان بي حساب او

ميوه تلخ درخت وحشي زقوم

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

 آن شراب از حميم دوزخ آغشته

 ناز ده كس را شرار تازه اي در دل

 دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

 او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش

 بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده

اي مريدان من اي گمگشتاگان راه

راه راهي نيست تا راهي به او جوييم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد

راه ناپيداست ما خود راهي اوييم

اي مريدان من اي نفرين او بر ما

اي مريدان من اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما

 اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم

ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم

ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما

من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم پياپي اشك باريدم

اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم

اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين

دستهايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تامل در سجود آمد

اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ

آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟

ما كه خود افتادگان زار مسكينيم

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي  ‚ نقش جادويي نمي بينيم

ساختي دنياي خاكي را و ميداني

پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست

ما عروسكها و دستان تو دربازي

كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

 در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم

ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا

از غبار جسمها خيزنده دودي سرد

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بيدل و ميخواره سرمست

 ساقي روشنگر و پير سماواتي

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود

آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود

اين منم آن بنده عاصي كه نامم را

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگويي سركش و تاريك خو بودم

كفه اي لبريز از گناه من

كفه ديگر چه  ؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟

خود چه آسانست در ان روز هول انگيز

روي در روي تو از خود گفتگو كردن

آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو نا گه جستجو كردن

در كتابي  ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس
 
خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي

خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي

تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين تكدرختانش

از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

در پس ديوارهايي سخت پا برجا

هاويه آن آخرين گودال آتشها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را

كاش هستي را به ما هرگز نميدادي

يا چو دادي  ‚ هستي ما هستي ما بود

 مي چشيدم اين شراب ارغواني را

نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود

سالها ما آدمكها بندگان تو

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل ترا هم خوب فهميديم

 تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

 از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي  ‚ نقد عمر از خلق بستاندي

 گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند

 سالها رخساره بر سجاده ساييدند

از تو نامي بر لب و در عالم و رويا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

هم شكستي ساغر امروزهاشان را

هم به فرداهايشان با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباريدي

از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشت جويها از مي روان باشد

هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

حوري يي از حوريان آسمان باشد

ميفريبي هر نفس ما را به افسوني

ميكشاني هر زمان ما را به دريايي

در سياهيهاي اين زندان ميافروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رويايي

ما اگر در اين جهان بي در و پيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بارالها باز هم دست تو در كارست

از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را

سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

چيست اين افسانه رنگين عطرآلود

چيست اين روياي جادوبار سحر آميز

كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامانها

ميخرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده

سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي

 ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج

 تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس

پرده ها چون بالهايي از حرير سبز

از فضاها مي ترواد عطر تند ياس

ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان ميخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشت بارالها خود ثوابي بود

هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي

مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست

هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم

هر كه را من برگزينم پاكدامنست

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي

ديگران در كار گل مشغول و تو در گل

مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي

 تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان

گاه مي آيي و مي خندي به روي ما

تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش

ديده در آينه دنيا و جمال خويش

 هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

برق چشمان سرابي  ‚ رنگ نيرنگي

شيره شبهاي شومي  ‚ ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنه سرخي خوني  ‚ دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم

بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد

فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم.
 
 
بانو فروغ فرخزاد
 
از طرف امیر برای تو خسته دل من که میدانم بی تو بودن زجریست چو بی همدرد بی احساس من بودن.
 
       
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 0:38  توسط  امیر&نازی  | 

سفر کردم که از عشقت جدا شم دلم میخواست دیگه عاشق نباشم
ولی عشق تو برمن مونده ای و ای د ل دیو و نمو سو زو نده ای وای

دل دیو و نمو سو زو نده ای وای
هنوزم عاشقم . د نیا یه دردم مثل پرو ا نه ها د ورت میگردم

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
اخه عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو موندن یک بی بالو پرم کرد
نرفت از یاده من عشق سفر عاشقترم کرد
هنوز پیش مرگتم من . بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری

دلم از ابر و بارون بجز اسم تونشنید
تومهتابه شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نا مهر بو نا
بلا گرد و نه چشمات زمینو اسمو نها

میخوام برگردم اما میترسم میترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده میترسم بری تنهام بزاری

هنوز پیش مرگتم من . بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری

تو رو د یدم تو بارون دل دریا تو بودی
تو مو ج سبزه سبزه تن صحرا تو بودی

مگه میشه ندیدت تو مهتابه شبونه
مگه میشه نخوندت تو شعره عاشقونه
میخوام برگردم اما میترسم میترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده میترسم بری تنهام بزاری

هنوز پیش مرگتم من . بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
هنوز پیش مرگتم من . بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:31  توسط  امیر&نازی  | 

دل سوخته تر از همه سوختگانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازيگري کهنه دنيا
عشق است قمار منو بازيگر آنم
با آنکه همه باخته در بازي عشقم
بازنده ترين هست در اين جمع نشانم
اي عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من
عمري است که مي بازم و يک برد ندارم
اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم

اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت
من زنده از اين جرمم و طبق مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
بايد که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان اين است نمازم

من دربدر عشقم و رسواي جهانم
چون سايه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حريف منو من کهنه حريفش
سرگرم قماريم من و او بر سر جايش

امیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:54  توسط  امیر&نازی  | 

خداحافظ

ای به داد من رسيده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقيقت توی لحظه های ترديد
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشيد
اگه باشی يا نباشی برای من تکيه گاهی
ميون اين همه دشمن تو رفيقی جون پناهی

ياور هميشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوريت
برای من شده عادت

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسايه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانيه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دريدی

ای طلوع اولين دوست ای رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای يگانه ياور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنيا که باشي
اونور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفيقه دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت

اخرین

             امیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:54  توسط  امیر&نازی  | 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني

      آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

             آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

                    آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

                             آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

                                           آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت

دعا کنی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:4  توسط  امیر&نازی  | 

 نه اینکه بی تو نخندم...نه!
 
 اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم,
 
 تمام خطوط این خنده های خواب آلود,
 
 با های های گریه های شبانه,
 
 از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:23  توسط  امیر&نازی  | 

آره نفسم یادمه که با این کامنتی که گذاشتی معجزهء عشقتو به نفسای سردم هدیه کردی،یادمه که وجود بی روحمو غرق روح گرم خودت کردی،یادمه که با عشقت بهم هدف دادی تا درست زندگی کنم  یادمه آره ....

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم

                                                  چون با آن یگانه ی جدا ناپذیر همراهم ، پس با عشق 

                                                                و خوشبختیه جدا نا پذیر خود نیز همراهم 

                                                                                        فلورانس اسکاول شین

ستاره ی من با نور خودت راه شبهای تنهاییمو روشن کن

بذار ازت جز عشق نداشته باشم ، آینده ی قشنگم نازی نازم :

                                            بی تو بودن را برای با تو بودن دوست میدارم

امیر

               

               

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:36  توسط  امیر&نازی  | 

راستی بابائی جونم میدونی یادچی افتادم؟

سلام ,خوب هستین؟خواستم بگم وبلاگ قشنگی دارین.میتونی تو وبلاگ سازی به من کمک کنی من برای رشتم مجبورم وبلاگ داشته باشم.ممنونم.

یادته؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:10  توسط  امیر&نازی  | 

دوراهی...

بین دو راهی موندم نمیدونم چرا اینجوری شدم...

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ....

ولی احساس میکنم گذشتمو همش تو خواب بودم...

چرا من حس نکردم چیزیو از طرف تو..حس میکردم اماشایدم نمیخواستم باور کنم...

هنوزم موندم...چون  حتی نفهمیدم که یهو چی بهت گذشت...

چیکار کردم که دوباره حس و حال قدیمارو پیدا کردی.

نمیتونم بفهمم چه حسی دارم....

اما حال منم مثل خودت آشوبه...

چقدر صدات بهم آرامش میده ..الان دارم آهنگیو که برام خوندیو گوش میدم...

هر عشقی میمیرد

             خاموشی میگیرد

                              .عشق تو نمیمیرد....

راست گفتی؟

نمیدونم از این به بعد چی میشه...

 از طرف نازیت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:0  توسط  امیر&نازی  | 

وووووووااااااااای ی ی ی ی ی بخدا نمیدونم چمه!!!نمیدونم نمیدونم چرا همه چیز یادم رفته!!!نمیدونم چی شد که بعد از حدود یه سال دوباره اومدم سر دفترچه ی قدیمیه عشقمون.یه دفه از امروز که دیدمت و باهات بودم نمیدونم چرا حس کردم دفه ی اولیه که دارم میبینمت نمیدونم چم شد اما اینو میدونم که انگار برای اولین عشق و اولین باریه که دارم از بی تابیای دلم مینویسم انگار نوشتن یادم رفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام

امشب حس دوباره داشتنت بهم جون داد حس کردم دوباره برگشتم به اول اولش(زمان عمو رحمان و رفیقا یادت که میاد)آره نمیدونم چرا دلم بعد از یکسال ساکتی دوباره سرو صداش گرفت وای انقدر حس امروزمو دوست داشتمو دارم که دلم نمیخواد اصلا بخوابم میخوام هر دیقم اینجوری باشه ولی ی ی ی ی میدونم این دگرگونیه احساساتم گذرا نیست چون بهش ایمان دارم .

وای نمیدونی چه حسی وقتی فکر میکنی که صبح که از خواب پا میشی هدف داری یکیو دوست داری و اونم دوست داره

وای وای نمیدونم چه جوری بیانش کنم این احساساتو شایدم ابراز احساسات واقعی یادم رفته اما دلم اینو میگه !!؟

دل:قوری زقلم قلم ز قوری تو عشق منی گوگوری مگوری

آخیش راحت شدم حرف دلمو زدما **

بیبین من میخوامت بالا بری پایین بیای من میخوامت چون حس میکنم یه عاشق کهنه دله تازه متولد شدم (چی گفتم)

اشکال نداره نیت دلمو برسونم عشقم تا تهش میره امشب انقدر احساسم جدیده که باهاشون آشنا نیستم تا بتونم دلمو واست باز کنم آما این دفترچه ی قدیمی دیگه ترک نمیشه از فردا شب تازه میخوام درست بهت بگم دوست داشتن چیه ؟؟؟

فردا شب متنم کامل تره الان خود درگیری مثبت دارم چون تازه دچاره تب عشقی کهنه شدم

اگه حتی بین ما

       فاصله یک نفسه

              نفس منو بگیر

برای یکی شدن

      اگه مرگ من بسه

              نفس منو بگیر

یار روزای بی وفای زندگیه آیندت

                                                    امیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:25  توسط  امیر&نازی  | 

سنگ قبر

سنگ قبرم را نمیسازد کسی....

مانده ام در کوچه های بی کسی.....

بهترین دوست مرا از یاد برد.....

سوختم خاکسترم را باد برد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:58  توسط  امیر&نازی  | 

وداع

میروم خسته و افسرده و زار                سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما                  دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور                 شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق         زین همه خواهش بی جاه و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم                   ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده به گورش سازم                  تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک               آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه                شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم                    دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس                 که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست                 میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بردار                ای امید عبث بی حاصل 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:47  توسط  امیر&نازی  | 

اما من بازم مینویسم....

                 چون میخوامت .....

                       چون هنوزم منو درک میکنی.....

چون هنوزم منو میفهمی......

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:16  توسط  امیر&نازی  | 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.آخه چرا ؟چرا؟

خدااااا جونم... مگه تو اون بالا نیستی؟

مگه مارو نمیبینی؟

پس چرا نمیخوای کمکمون کنی؟

آخه جز تو کی میتونه بهمون کمک کنه؟کیییییییییییییییییییییییییییییی؟

خدا جونم چرا انقدر باید تو این دنیا عذاب بکشیمممم؟

چه احساسی داره که از  اون بالا به بد بختیای ما نگاه میکنی

و میدونی جز خودتم هیچکس نمیتونه مارو نجات بده از این گرفتاریا.؟

واااااااای که چقدر دلم گرفته.

خدا جونم نجاتم بده از این حس وحال.

خدايا ....... آه چه حرف هاي نگفته باتودارم

چه غصه هاي در دل دارم كه مي داني

چه غمها كه برقلبم سنگيني مي كند كه آگاهي

ديگر طاقت سكوتت را ندارم

ديگر طاقت بي اعتنايي تورا ندارم

اي كاش ... در آئين من نيز آمدن به نزد تو ..... يك نعمت بود ..همچو هندويان

اي كاش.... وقتي مي خوابيدم ..هرگز بلند نمي شدم .....

آن وقت جواب سئوالم را از تو مي پرسيدم

چرا .....؟  چرا .....؟  خدايا چرا ....

تنهايم مي گذاري ....چرا ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:45  توسط  امیر&نازی  | 

نمیخوام بمونم         برام دنیا سیاهه

        حضورم غریب       غرورم بی پناه.

          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:4  توسط  امیر&نازی  | 

عشق نازی...

عشق من عاشقم باش.

             عشق من عاشقت میمونم.

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:21  توسط  امیر&نازی  | 

خدا جونم؟؟؟

خدا جونم؟

کمکم میکنی؟شاید خیلی برا ش کم گذاشتم.اما ...اما میخوام جبران کنم.

می خوام اونجوری بشم که اون میخواد...خدا جونم دستمو گرفتم به زانوهام یا علی هم گفتم.حالا همه امیدم به توئه.

می خوام هر روز براش بهتر از قبل باشم.میخوام بهتر ببینم.میخوام تازه بشم.میخوام...

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:59  توسط  امیر&نازی  | 

ارزش يک ساعت را، ازعاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند

من زندگي را براي عشق ميخواهم ميخواهم تا ابد عاشق بمونم ميخوام براي عشق بخندم و براش گريه كنم ميخوام با عشقم به خدا برسم ميخوام براي عشق بميرم ميخوام براي تو بميرم و اکنون که اولین سالگرد دوستی من و توست عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم در دل خواهم گفت بي هيچ كلامي گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنكه حس كني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي اينگونه شايد احساسم نميردهمیشه دوست داشتم دارم و خواهم داشت

۲۴آذر اولین سالگرد دوستیمان را به تو تنهاترین عشقم تبریک میگم امیرم دوست دارم .

                                        

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:50  توسط  امیر&نازی  | 

1سال

به نام هو

به نام ان که قلب را در من نهاد تا

دو راهی بین عشق و نفرت را خود انتخاب کنم

به نام ان که زمین را با عشق در هفت شبانه روز بنا کرد

به نام ان که عشق را هدف پرستش خود نهاد

بنام یزدانی که هفت آسمان در برابرش سجده کرده اند

امشب شبی متفاوت با دیگر شبهای زندگیم است

،سال گذشته در چنین شبی گم شده ی آسمانم را یافتم

گمشده ای که همنام گوهر های آسمانیست،

خدایا شکر و سپاس که فرشته ای برای من فرستادی تا

با بودن او قرب خود را به تو افزایش دهم

زندگی من امیدوارم که هر چقدر خداوند سعادت بودن تو در زندگیم را

 به من بده بتونم در تمام مراحل قدرتو بدونم و سعی کنم که هر روز

برای هدفی که بین ما مشترک است تلاش کنم .

عزیزم سالگردمون بهت تبریک میگم

معشوقت امیر.

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:34  توسط  امیر&نازی  |